أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
145
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
جبرئيل « 1 » بانگى برو زد ، از « 2 » هيبت آواز « 3 » جبرئيل اژدها را گوش كر گشت و آن كرى در نسل او بماند . همه چيزى از جنبندگان « 4 » آواز يكديگر بشنوند ، مگر ماران « 5 » كى آواز يكديگر نشنوند . پس چون « 6 » جبرئيل قصد حضرت كرد ، يوسف بناليد و گفت : اى « 7 » جبرئيل مىروى و مرا مىگذارى ؟ « 8 » گفت : « 9 » ساكن باش تا به حضرت شوم ، و از مضمون اين صنع « 10 » ترا خبر دهم « 11 » . پس هم در ساعت [ باز ] آمد ، و از بهشت طعام و شراب « 12 » و لباس آورد و در پيش يوسف بنهاد و گفت : جبار عالمت « 13 » سلام مىكند و مىگويد : يك چندى تن در بلاده ، و دل در مضمون حكم قضا ده ، كى ازين چاهت برآرند و به بندگى « 14 » بفروشند ، و به كار بدت متهم كنند و در زندان ظلم و ستم كنند « 15 » ، و لكن « 16 » دل مشغول مدار ، كى به عاقبت ايام دولت درآيد ، و آن « 17 » همه محنتها را « 18 » گذر آيد . يوسف چون « 19 » بشارت عاقبت بشنيد ، بخنديد و نور از لب و دندانش « 20 » بدرخشيد و نور جبرئيل با نور او « 21 » بهم شد . چاه تنگ و تاريك پهن و فراخ « 22 » شد ، و نور از سر آن چاه مىدرخشيد و به آسمان مىرسيد « 23 » . اشارت « 24 » : برادران ، يوسف « 25 » را به چاه « 26 » افگندند ، « 27 » گمان « 28 » بردند كى « 29 » زحمت او از ميانه « 30 » بدر شود ، مهر ايشان در دل پدر فزونتر شود . گمان ايشان خطا شد ، و كار ايشان از آنچ « 31 » بود [ 38 ب ] بتر « 32 » شد ، و حال يوسف از آنچ « 33 » بود بهتر « 34 » شد .
--> ( 1 ) - + عليه السلم ( 2 ) - + بيم ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - جمندگان ( 5 ) - مار ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - يا ( 8 ) - + بيت : تو مىروى و من خسته باز مىمانم * چگونه بىتو بمانم عجب همىمانم ( 9 ) - جبرئيل گفت ( 10 ) - + ملك ( 11 ) - آورم ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - عام ترا - در متن : علامت ( 14 ) - به بندگيت ( 15 ) - ستمكاريت بازدارند ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - از ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - + اين ( 20 ) - دندان او ( 21 ) - روى يوسف ( 22 ) - + و روشن ( 23 ) - مىشد ( 24 ) - لطيفه ( 25 ) - + يوسف ( 26 ) - در چاه ( 27 ) - انداختند ( 28 ) - + چنان ( 29 ) - + چون ( 30 ) - ميان ( 31 ) - از آنك ( 32 ) - بدتر ( 33 ) - از آنك ( 34 ) - + و نيكوتر